رخسار سرخ من از خون ديده است
دردي به خانه ي دل آرميده است
دردي به غربت يک عمر التهاب
کاندر سرود نگاهم دويده است
گويي عالم ديگر زحال من
اشکي ز چشم سروشي چکيده است
همراه گردش ايام و بازي دهر
اشکش به خلوت اين دل رسيده است
گاهي ز غرش رعدي به نوبهار
گاهي ز لحن هزاران رميده است
دردم ز قطره ي اشکي است خون فشان
کان را ملک به قامت جانم بريده است
خونين جگر شده از حال زار من
آنکس که قصه ي من را شنيده است
هر کس گرفته سراغم ز حال نيک
نقشي برابر اعمي کشيده است
ببخشش نماي به ابراز حال خويش
رنگي اگر ز سرودم پريده است
من را چنين شدنم اختيار نيست
صبحي ز شام سياهم دميده است
دردي به خانه ي دل آرميده است
دردي به غربت يک عمر التهاب
کاندر سرود نگاهم دويده است
گويي عالم ديگر زحال من
اشکي ز چشم سروشي چکيده است
همراه گردش ايام و بازي دهر
اشکش به خلوت اين دل رسيده است
گاهي ز غرش رعدي به نوبهار
گاهي ز لحن هزاران رميده است
دردم ز قطره ي اشکي است خون فشان
کان را ملک به قامت جانم بريده است
خونين جگر شده از حال زار من
آنکس که قصه ي من را شنيده است
هر کس گرفته سراغم ز حال نيک
نقشي برابر اعمي کشيده است
ببخشش نماي به ابراز حال خويش
رنگي اگر ز سرودم پريده است
من را چنين شدنم اختيار نيست
صبحي ز شام سياهم دميده است
+ نوشته شده توسط سمیه در دوشنبه 1 بهمن1386 و ساعت
5 بعد از ظهر |

